ورود
شناسه‌ی کاربری:

گذرواژه:


گذرواژه را فراموش کرده‌اید؟
عضو شوید
معرفی خطیب جمعه
خطیب جمعه مورخه 27/10/87
نام:
نام خانوادگی:
نام پدر:
ساکن:
تاریخ تولد:
تحصیلات:
شروع تحصیلات حوزوی:
پایان تحصیلات حوزوی:
عنوان شغل:
رشته حوزوی:
موضوع سخنرانی:
اعضای جدید
safa_enet ۱۳۸۸/۱۲/۷
HAMEED ۱۳۸۸/۱۰/۲
omid25 ۱۳۸۸/۷/۱۱
behzad ۱۳۸۸/۴/۳۱
ahmad76 ۱۳۸۷/۱۲/۸
vahid_elay ۱۳۸۷/۱۲/۷
pooya ۱۳۸۷/۱۲/۶
rahman ۱۳۸۷/۱۲/۵
kamineh ۱۳۸۷/۱۲/۴
myolmeh ۱۳۸۷/۱۱/۲۵
آمار سایت
RSS Feed

حکایتهای قرآنی : از دست عزرائيل نجاتم بده!
فرستنده erfani در تاريخ ۱۳۸۷/۱۱/۱۱ ۲۲:۳۱:۲۴ (266 بار خوانده شده)

در زمان حضرت سليمان، مردي ساده‌انديش در حالي كه سخت ترسيده و وحشت‌كرده بود و چهره‌اش زرد و لبهايش كبود شده بود، خود را به حضرت سليمان رسانيد و گفت: اي سليمان به من پناه بده! حضرت سليمان پرسيد چه شده است؟ او گفت عزرائيل با خشم به من نگاه كرد و من وحشت كرده‌ام. حال از شما تقاضاي عاجزانه دارم كه به باد فرمان بدهيد مرا به هندوستان ببرد تا از دست عزرائيل رهايي يابم. حضرت سليمان نيز اين كار را كرد.

ادامه | 1934 کلمه در ادامه متن | نظر
حکایتهای قرآنی : غلام سياه و سگ گرسنه
فرستنده erfani در تاريخ ۱۳۸۷/۱۱/۵ ۲۱:۵۰:۳۷ (266 بار خوانده شده)

روزي عبدالله بن جعفر وارد باغي شد و غلام سياهي را ديد كه در آن مشغول كار است. هنگام ظهر بود، همين كه غلام سفره غذاي خود را پهن كرد تا مشغول صرف ناهار شود، سگي از روي ديوار كوتاه باغ به داخل پريده و در مقابل غلام سياه ايستاد و به او نگاه كرد. غلام لقمه‌اي از غذاي خود را به سگ داد. سگ پس از خوردن آن، همچنان ايستاده و به غلام نگاه كرد. غلام مقداري ديگر از غذاي خود را به سگ داد و آنها را هم خورد. ولي سگ دست‌بردار نبود تا اينكه غلام همه غذاي خود را به سگ داد و سگ آنها را خورده و سير شد ولي خود غلام گرسنه ماند.

ادامه | 2505 کلمه در ادامه متن | نظر
حکایتهای قرآنی : امروز مال من، فردا مال کيست
فرستنده erfani در تاريخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۷ ۲۲:۱۹:۲۳ (184 بار خوانده شده)

هارون‌الرشيد به شكار مي‌رفت، گذرش به باغي افتاد كه بسيار سرسبز و خرم بود. توجهش به آن معطوف گرديد. سؤال كرد: اين باغ از آن كيست؟ گفتند: متعلق به يك مرد مجوسي است. هارون گفت: آن را بفروشد تا بخرم. وزير گفت: بارها پيشنهاد خريد كرده‌ايم و نفروخته است. هارون پرسيد: چه بايد كرد كه اين باغ از آن ما شود؟

ادامه | 2779 کلمه در ادامه متن | نظر
حکایتهای قرآنی : برو بالاتر
فرستنده erfani در تاريخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۷ ۲۲:۱۶:۲۷ (187 بار خوانده شده)

در گذشته‌ها در اصفهان روزي قحطي آمد و گندم كم شد و گراني بود. تاجر بي‌انصاف و گران‌فروشي بود كه گندم زيادي داشت. نانواها به سراغش آمدند. تاجر گفت: گندم را كيلويي چند مي‌خريد؟ آن‌ها قيمت نرخ روز را گفتند. اما تاجر گفت: نه برويد بالا!
نانواها قيمت را كمي بالاتر بردند، اما تاجر گفت: نه، باز هم برويد بالا! همين‌طور در طي چند مرحله نانواها قيمت را بالا بردند ولي تاجر قبول نمي‌كرد، تا اين كه به قيمت بسيار بالايي گندم‌ها را به آنان فروخت.

ادامه | 2105 کلمه در ادامه متن | نظر
حکایتهای قرآنی : دعا كن كه ثروتمند شوم
فرستنده erfani در تاريخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۷ ۲۲:۱۲:۵۹ (681 بار خوانده شده)

ثعلبه يكي از اصحاب پيامبر اكرم(ص) بود و همواره در نماز جماعت حاضر مي‌شد و در غم و شادي مسلمانان شركت داشت. او مرد فقيري بود. روزي از پيامبر اكرم(ص) تقاضا كرد دعا كند تا وي ثروتمند شود.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: داشتن دارايي كمي كه بتواني حق و شكرش را به جا آوري بهتر از آن مال زيادي است كه ياراي اداء حقش را نداشته باشي!
ثعلبه اصرار كرد و سوگند خورد كه: اگر ثروتمند شوم تمام حقوق آن را اداء خواهم كرد. پيامبر اكرم(ص) هم دعا كرد و به زودي او ثروتمند شد.

ادامه | 2764 کلمه در ادامه متن | نظر
حکایتهای قرآنی : مي‌ترسم مثل تو شوم
فرستنده erfani در تاريخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۶ ۹:۱۸:۰۷ (143 بار خوانده شده)

روزي مرد ثروتمندي با لباسي پاكيزه و گران‌قيمت نزد رسول خدا(ص) آمد و نشست. لحظاتي بعد نيز مرد فقيري با لباس مندرس آمد و در كنار آن مرد ثروتمند نشست. در اين هنگام مرد ثروتمند با حالتي متكبرانه و تحقيرآميز نسبت به مرد فقير، لباس خود را جمع كرد تا با لباس كهنه و كم‌قيمت مرد فقير تماس نداشته باشد.
پيامبر اكرم(ص) كه از اين صحنه ناراحت شده بود، با تعجب از مرد ثروتمند پرسيد: آيا ترسيدي كه از فقر او چيزي به تو برسد؟!

ادامه | 2221 کلمه در ادامه متن | نظر
حکایتهای قرآنی : يك شب و هفتاد سال
فرستنده erfani در تاريخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۴ ۱۵:۴۰:۰۰ (175 بار خوانده شده)
حکایتهای قرآنی

حضرت ابراهيم بسيار مهمان‌نواز و مهمان‌دوست بود. روزي يك پيرمرد مجوسي در مسير راه خود، به خانه حضرت ابراهيم آمد تا مهمان او شود. حضرت ابراهيم به او فرمود: اگر دين حنيف مرا بپذيري و خداپرست شوي تو را مي‌پذيرم و گرنه تو را مهمان نخواهم كرد.
مجوسي از آنجا رفت. خداوند به حضرت ابراهيم وحي فرمود: اي ابراهيم! تو به مجوسي گفتي اگر خداپرست نشود حق ندارد مهمان تو شود و از غذايت بخورد، در حالي كه هفتاد سال ما به او روزي و غذا مي‌دهيم، اگر تو يك شب به او غذا مي‌دادي چه مي‌شد؟!

ادامه | 1867 کلمه در ادامه متن | نظر
-
Open in new window